![]() |
![]() |
|
| ما کذب ال فواد و ما رای (دل انچه را دید دروغ نشمرد!) |
|
کمی عاشقانه تر گریه کن . من که گریستن را فراموش کرده ام. نمی دانم کدام باد یا زلزله وطوفان ان روزها را با خودش برد. ولی دیگر گریه هایت عاشقانه های پر از عطر یاست تن هم بوی بهارت طنازی نمی کند. بیا یا بگذاریم خوشبختی در وجودمان کلبه بسازد یا بگذریم از این عشق و به تاریخ بسپریم نعمتی را که قدرش ندانستیم. بیا هر دو با هم به عزای نازک دلک شکسته مان بنشینیم. تو انجا و من اینجا. کمی عاشقانه تر گریه کن من که گریستن را فراموش کرده ام.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 15:34 توسط فواد ذکایی |
|
|
راهها همه مرا می خوانند یکی به چاله و دیگری به چاه می ماند. این همه راه و شهرغریب! منم که بنده دل و دلها پرفریب. به کجا می رسم؟! خدا می داند.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 9:57 توسط فواد ذکایی |
|
|
دلم شکست؟ فدای سرت. تا من باشم فردا روزی خودم را قلاده احساسم نکنم و در بازار جار نزنم که ای مردم معشوقه ام با من چنین و چنان کرد! خورد شدم؟ تا بفهمم دوره زور وزرو فریب است ودروغ. داشته هایت سرمایه نیست و وظیفه است و نداشته هایت درکرنا وبوق! فلبم گرفت! چه ارزشی دارد در این دنیا چه شکستنها که حتی به دلی چنگ که هیچ خمی هم به ابروی کسی نینداخت. دلم شکست؟
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 3:5 توسط فواد ذکایی |
|
|
من چقدر خوشبختم! به خداوند بزرگ اعتقاد دارم. به اینده امیدوارم. دوست دارم و دوستم دارند. عاشقم من چقدرخوشبختم! خداوندا دوستت دارم. ............................................................................................................................
نه این سرزمین مصلی نیست. بوی جهنم میدهد صدای وق وق تریبونش! اینجا اسلام سلاحیست برنده که دلالان ان کاردشان را خوب می چرخانند. برایشان سیاست همچون فاحشه ایست. که بیشتر دوست دارند به ان لباس قرمز بپوشانند. نه این سرزمین مصلی نیست!
پ ن ... دوست داشتم خیلی از کرسی منصب های ما میدانستند لیاقتشان بیشتر ازشغل گاوچرانی نیست! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 2:44 توسط فواد ذکایی |
|
|
تا فرمان ندهند لباسهای شکلات پیچمان را از تن نپیچیم پشیمان نمی شویم. کاش در دنیا کوچه های چپ را کمتر می پیچیدیم.
پ ن ... خدایا به من درست زندگی کردن را بیاموز من خود چگونه مردن را خواهم اموخت.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت 2:15 توسط فواد ذکایی |
|
|
دلت گرفت به من بگو. زبانش را خوب می فهمم. |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 21:22 توسط فواد ذکایی |
|
|
ابن ملجم علی را کشت و دوزخی شد. پس دیدنیست روزگار علی روز رستاخیز!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 16:38 توسط فواد ذکایی |
|
|
بایست! به احترام پرچمت بلندقدبایست. به - الله اکبر- ش سجده کن. نه! فریادش بزن بلند که قرمزش جوی خون صدها شهید بود. نبود؟ که بخت ما چون سپاه کشورش سپید بود. نبود؟ که - .... -اش در ابادی اش سهیم بود. نبود؟ سکوت ! که سبزی اش روی دار قالی اش یتیم بود. نبود؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 16:43 توسط فواد ذکایی |
|
|
هجوم سیال و غموار بی کسی درشب زمستان سرد را با نبود تو که قیاس می کنم هر دو تاریکنند ولی شب تو ماندگارتر!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 1:17 توسط فواد ذکایی |
|
|
عاشقانه های ما پشت کوه قاف دست به دست هم زیر چتر اسمان بی لحاف فصل ما گذشت زیر طوق من! نه ما درانزوا وغصه ها شاکی از خدا! ردپای ما زیر طاق ماه مانده جا. قصه عشق ما چون نخیست گشته در میان صد کلاف!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم شهریور 1388ساعت 17:35 توسط فواد ذکایی |
|
|
فراموش که نکرده ای؟ ان واقعه جانگداز را ان نهال تازه جان گرفته نونهال را که هر روز ابش می دادم و نوازشش میکردم و قرار بود زیر سایه اش سالها در اغوش هم لم دهیم... و تو زیر حقه های در هم تنیده ات له اش کردی .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 17:2 توسط فواد ذکایی |
|
|
دروازه های دالان تنگ زمان را که یکی یکی می بندیم. گاه افسوس می خوریم و گاه می خندیم. یک روز هنگامه بستن پوشه ها ست. توشه ها خالیست..... فرزندان ادم یک عمر به کجا میرفتیم؟
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 2:48 توسط فواد ذکایی |
|
|
اغوشت جای امن مردن کفنم را بدوز. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 17:18 توسط فواد ذکایی |
|
|
چنگالهای تیز فقر چشمهای شوم اعتیاد در اغوش غمگین یاس ارام میخزند و می خندند به جوان شهرم که هر روز یکسال بر عمرش افزوده می شود. |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم شهریور 1388ساعت 21:11 توسط فواد ذکایی |
|
|
کاش فرعونی داشتیم که با این خدا به خدایی برخیزد. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 16:51 توسط فواد ذکایی |
|
|
اهای نامسلمان! چه روزها که قسم راست من جان تو بود و تو اینروزها حتی حالی از جان من نمی پرسی!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:39 توسط فواد ذکایی |
|
|
تو کجایی؟ با کیستی؟ یا من نمیبینمت یا نیستی! مسلمانی؟ یا صهیونیستی. مگر توخالق مردم این سرزمین نیستی؟
پ ن ... جا الحق و ذهق الباطل . ان الباطل کان ذهوقا!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 1:43 توسط فواد ذکایی |
|
|
خدایت ببخشاید. من که نمی بخشم روزهایی را که بیهوده پای تو حرام شد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 22:23 توسط فواد ذکایی |
|
|
اقایان بالاسری ها اینجا کسی دارا نیست که با روزه داری به یاد فقرا بیفتد. ما که خوب میدانیم ایران معدن ثروت است. شما چطور؟!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 20:40 توسط فواد ذکایی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
فی الجمله اعتماد نکن بر ثبات هیچ ......... کین کارخانه ایست که تغییر می کند
سلام ... لطفا هرگونه کپی برداری با اجازه و درج نام باشد با تشکر فواد |
| پیوندهای روزانه |
|
نوشته های ( فواد ذکایی ) روزنامه اعتماد ملی روزنامه اعتماد جامع ترین سایت ادبی ایران روزنامه کیهان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|