![]() |
![]() |
|
| ما کذب ال فواد و ما رای (دل انچه را دید دروغ نشمرد!) |
|
اوسارت ن و دس دلت! ایما د ری ش پتینیم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:41 توسط فواد ذکایی |
|
|
از پشت عینک افتابگیر تیره نگاه می کنم که چشم حیض نباشم! ادمکها همه بازیگرند و ادمها همه به درک !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:36 توسط فواد ذکایی |
|
|
آنقدر دانه های تسبیح را خسته کن تا جانت درآید و چه خوب می دانی کمی انطرفتر جوانی زنده زنده خود را می خورد!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:31 توسط فواد ذکایی |
|
|
چشم هایت انروزها مثل دریاچه ها بود. گاه شور و گاه و بی گاه شیرین! راستی یک نفر با دلش در جزیره ای تلخ مدتهاست که تنهاست !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:38 توسط فواد ذکایی |
|
|
حیف شد! ان روز من در ان نگاه های ساکت خیره معصوم چه کتابها که نخواندم!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 14:19 توسط فواد ذکایی |
|
|
دیر رسیدم! زود رفته بود! سراغش را گرفتم ... جواب دیگران... قهقهه های خنده بود.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:10 توسط فواد ذکایی |
|
|
ان روز که فرمان دهی اسرافیلت در صورش بدمد ... من می مانم و تو! شاید برای سوالهایت بی پاسخ باشم .... ولی بعد ... نوبت من است! من می پرسم و تو پاسخگوباش! لطفا!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 13:7 توسط فواد ذکایی |
|
|
وقتی هوای دلگیر و مسموم زادگاهم ارام ارام می غرد که نشکن و بایست! ارزو میکنم که ایکاش!... میتوانستم چون کوهها درجوابش فریاد بزنم: به خودش سوگند که دیگرطاقتی نمانده !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 13:8 توسط فواد ذکایی |
|
|
وقتی پای من در میان می اید معصومی از دست می رود.
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت 10:12 توسط فواد ذکایی |
|
|
انتظار میکشم تا اذان بگویند و از آن. کاش اوقات.... همیشه شرعی بود.
پ ن... praying mantis
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 20:29 توسط فواد ذکایی |
|
|
تیله های بازی های کودکی هایم هنوز یادم هست! پر از رنگ... پر از زندگی. انروزها نه میدانستم خدایی هست و نه گناه و نه ثوابی! نه پرچمی بود و نه سیاستی و نه پولی! خلاصه نه خوبی معنا داشت و نه بدی! هنوز ... هنگام جولان دادن های ابلیس و شیاطین نرسیده بود. به همه خوبیها سوگند انگار دنیا را برای من ساخته بودند. من! من ان روزها را می خواهم!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 15:42 توسط فواد ذکایی |
|
|
عاشق که می شوی فقط خوبی معشوقه را می بینی و خود را در ایینه! حال انسان می ماند و معشوقه اسمانی اش!!!!!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 10:56 توسط فواد ذکایی |
|
|
ای مرگ تو هنوز کوچکتر از آنی که حتی ... در سایه سار درختان سرسبز خانه ما پرسه بزنی! منتظر باش ... صدایت می کنیم!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 21:41 توسط فواد ذکایی |
|
|
ان کس که اسارت را افرید خوب می دانست .... چه می کند. من اسیر (یاد) توام!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 15:48 توسط فواد ذکایی |
|
|
می افریندمان و می میراند! باز محشور میشویم و بهشتی یا دوزخی! پس ما چه کاره ایم؟! |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 19:45 توسط فواد ذکایی |
|
|
اين مردگيست.
زندگي را سالها پيش... نور چشمي ها به حراج گذاشتند.
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم اردیبهشت 1388ساعت 22:48 توسط فواد ذکایی |
|
|
نمی دانستم ... بزرگترین توجیه انسانها! و هر روز تکرار اشتباهات دیروز!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 19:15 توسط فواد ذکایی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
فی الجمله اعتماد نکن بر ثبات هیچ ......... کین کارخانه ایست که تغییر می کند
سلام ... لطفا هرگونه کپی برداری با اجازه و درج نام باشد با تشکر فواد |
| پیوندهای روزانه |
|
نوشته های ( فواد ذکایی ) روزنامه اعتماد ملی روزنامه اعتماد جامع ترین سایت ادبی ایران روزنامه کیهان آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|