![]() |
![]() |
|
| ما کذب ال فواد و ما رای (دل انچه را دید دروغ نشمرد!) |
|
باز بوی باورم خاکستریست صفحه های دفترم خاکستریست پیش از اینها حال دیگر داشتم هرچه می گفتند باور داشتم تیرها زهر هلاهل خورده اند عشق ورزان مهر باطل خورده اند باز هم بحث عقیل و مرتضی است اهن تفتیده مولا کجاست؟ ه فقط حرفی از اهن مانده است شمع بیت المال روشن مانده است دستها را باز در شبهای سرد ها کنید ای کودکان دوره گرد مژدگانی ای خیابان خوابها می رسد ته مانده بشقابها در صفوف ایستاده بر نماز ابن ملجم ها فراوانند باز سر به لاک خویش بردید ای دریغ نان به نرخ روز خوردید ای دریغ گیر خواهد کرد روزی روزیت در گلوی مال مردم خوارها من به در گفتم ولیکن بشنوند نکته ها را مو به مو دیوارها
پ ن ...
_WHAT HAPPEND AFTER PEACE? . ._THE WAR!
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 0:58 توسط فواد ذکایی |
|
|
الت قتاله را به دست می گیرم یک پک دو پک یک کام دو کام بیهوشانه به سراغ گذشته های دور گذشته... نه... گذشته ها که گذشته! کاش اخرین کام من بااولین کام از تو خوش عطر می شد!
تردید نکن! راهمان بیراهه نبود! افسوس که تو راست می گفتی.... به جاده ها نباید اعتماد کرد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 22:23 توسط فواد ذکایی |
|
|
از بدو خلقت همه مخلوقات به نوعی در زنجیرند. دماوند گیس سپید اسیر زمین با یک کوه برف! دختر همسایه در بند نامادری با یک کوه ظرف! و من! تنهای تنها با یک کوه حرف!
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 22:40 توسط فواد ذکایی |
|
|
دستهای سنگین انزجار بر سرم فریاد میزنند! نه ... هیچ گونه ای نمی شود این افتضاح را توجیه کرد! ... تسلیت... تسلیت... سکوت سکوت های غمگین... کمی شادی !!! نمی دانم ... باید کاری کرد! تسلیت کمی شادی (انما المسلمون اخوه) نگاههای مردم بر هم دشمنی می کنند ! تهران ... ایلام مشهد خرم اباد و من هنوز... با هزاران سوال بی جواب!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 14:49 توسط فواد ذکایی |
|
|
عقربه ها هی می چرخند! ثانیه شمار ... نمی توانی مرا بشکنی. دقیقه شمار ... من قوی تراز توام. ساعت شمار ... نه . هنوز ایستاده ام. سال شمار ... بیست سی ؟
. . و می افتم.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 18:51 توسط فواد ذکایی |
|
|
چهار نفر .
دو نفر.
یک نفر و...
عده ای!
آهای ایرانی!
کجای این قبیله ای؟!
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 22:19 توسط فواد ذکایی |
|
|
ثانیه ها ! سکوت ! اینجا جوانی تک تک شما را به حراج گذاشته است! کاش اختیارتان دستش بود.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 3:52 توسط فواد ذکایی |
|
|
ـ سلام ـ ...
سلام کردم اما چیزی نگفتی نمی خواستی از اون اول می گفتی قسم خوردی که پا به پام می مونی از اون لحظه نمی دونم می دونی؟ توکه رفتی همه درا رو بستم؟ ببین کز کردم و یه گوشه نشستم بیا زودتر بیا چیزی نمونده به جون مهربونت بریدم خیلی خستم مرغ عشق خونمون سالهاست نخونده ماه منو خورشید خانم دوباره برده بدو برنامه هاتو زود ردیف کن سراغم رو بگیر بفهم حالم چطوره |
|
+ نوشته شده در
جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 10:20 توسط فواد ذکایی |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 18:31 توسط فواد ذکایی |
|
|
دوست من ... تا کی پر از سکوت شدن؟
تا کی نشستن تو اتاق؟
لباس شب رو در بیار دونه عشقو تو بکار ایندفه با یه عشق پاک تو اسمونا نه تو خاک بگو غروب گریه هاته طلوع جونم چشاته بدون که نیمه دلت تا اخر عمر باهاته
پ ن ... i realy love u...beacause i love u
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 12:11 توسط فواد ذکایی |
|
|
اینجا ایران سرزمین و میراث اجدادی ماست ! اینجا... مال ماست! ما خوشبختیم. اینجا دیوار حاشا ها چقدر کوتاست!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 10:16 توسط فواد ذکایی |
|
|
خاطره ها را بو میکنم لامذهبها... چقدر تلخند! ولی... گوشه های دلم غنچه ای اماده شکفتن است. من... امیدوارم!
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 0:31 توسط فواد ذکایی |
|
|
زندگی امیدواری سفر و راههای طولانی
چراغهای جاده همه شب رنگ بود
پ ن ... تو رو پیدات میکنم دورت میگردم حتی یه لحظه فراموشت نکردم
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 11:34 توسط فواد ذکایی |
|
|
سرشارم از امید ارزوهایی که واژگون می شوند هر بار!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 21:16 توسط فواد ذکایی |
|
|
تو نگات ادمو محکوم میکنه تکلیف ادمو معلوم میکنه تو نگات یک دفه جادوم میکنه وقتی رو قلب من زوم میکنه
بنیامین
پ ن .... حالا که دیگه ماه شدی دیگه مثه ماه بیا
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 13:35 توسط فواد ذکایی |
|
|
من در ایینه به تو زل می زنم کاش یک بار هم ایینه ها معکوس بود!
پ ن ... کاش |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم خرداد 1388ساعت 11:4 توسط فواد ذکایی |
|
|
اوسارت ن و دس دلت! ایما د ری ش پتینیم!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 21:41 توسط فواد ذکایی |
|
|
از پشت عینک افتابگیر تیره نگاه می کنم که چشم حیض نباشم! ادمکها همه بازیگرند و ادمها همه به درک !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 6:36 توسط فواد ذکایی |
|
|
آنقدر دانه های تسبیح را خسته کن تا جانت درآید و چه خوب می دانی کمی انطرفتر جوانی زنده زنده خود را می خورد!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 18:31 توسط فواد ذکایی |
|
|
چشم هایت انروزها مثل دریاچه ها بود. گاه شور و گاه و بی گاه شیرین! راستی یک نفر با دلش در جزیره ای تلخ مدتهاست که تنهاست !
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 21:38 توسط فواد ذکایی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
فی الجمله اعتماد نکن بر ثبات هیچ ......... کین کارخانه ایست که تغییر می کند
سلام ... لطفا هرگونه کپی برداری با اجازه و درج نام باشد با تشکر فواد |
| پیوندهای روزانه |
|
روزنامه اعتماد جامع ترین سایت ادبی ایران حزب اعتماد ملی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
|
RSS
|